تبليغاتX
دنیا
حرف را باید زد ، درد را باید گفت

سلام، سلام به تو که نمی دونی برای چی متولد شدی؟ نمی دونی کی تو را آفریده،

 

 اصلا هم خنده دار نیست! اما تویی که می دونی هدف از خلقتت چی بوده! آره تو تو برو.

 

 با تو خداحافظ اما شاید هم لازم باشه که یه یادی از گذشته ی خودت، روزی که تو هم

 

 مثل بعضی ها سر در گم بودی بکنی! تصمیم با خودته اما از حرف های من ناراحت

 

 نشو!! بیا با هم روراست باشیم، با تو که باهات سلام کردم. جون همونی که می پرستی،

 

 راستش را بگو، چی ازش می دونی؟ غیر از اون هایی که از بقیه تقلید کردی یا دهن

 

 به دهن چرخیده و به تو رسیده و به همین ترتیب هم ادامه داره! خداییش از این اسلام

 

 تقلیدی خسته نشدی؟ از اول، خودتون خدا را شناختید یا اطرافیانتون با افکار خودشون خدا

 

 را بهتون شناسوندن؟ راستش را بگید؟ فورا نگید که این چه سوالیه؟! تو را به همون

 

 خدایی که می پرستید یه ذره فقط یه ذره به این موضوع فکر کنید. مطمئن باشید که

 

 ارزشش را داره. راستی تویی که هنوز خدای خودت را نمی شناسی و داری از خدا و

 

 دینی که پدر و مادرت می پرستنش، تقلید می کنی، چه جوری و برای کی نماز و روزه

 

 می گیری؟ یا اصلا به خوندن نماز و گرفتن روزه و... اعتقاد داری؟؟ اصلا می دونی که تو

 

 را کی آفریده؟ بازم که می خندی؟ یه جواب به تو که داری می خندی و مسخره می

 

 کنی: اگه واقعا می دونی کی آفریدتت و داره به تو این همه نعمت را می بخشه اون

 

 هم بدون هیچ منتی، پس چرا به همه ی دستوراتی که گفته اطاعت نمی کنی؟ چرا

 

 هنوز از ته دل نشناختیش؟ چرا بهش ایمان نداری؟ چرا داری به یه اسلام تقلیدی

 

 عمل می کنی؟ البته اگر عمل می کنی!! خب بگذریم اما نه به این سادگی و راحتی،

 

 بلکه با یه کم فکر کردن و اندیشیدن! می دونید، به نظر من اون هایی که خدا را

 

 شناختن و بهش از ته ته دل ایمان دارن، در واقع اسلام واقعی را پیدا کردند و مهم اینه

 

 که بهش عمل می کنن نه اینکه فقط حرفش را بزنن!! نمی گم که خودم یه مسلمون

 

 واقعی ام اصلا چنین ادعایی ندارم اما خیلی دوست داشتم و دارم که فرض کنم که تابع

 

 هیچ دینی نیستم، اون وقت می رفتم و اسلام واقعی را خودم پیدا می کردم، مطمئنا

 

 براش ارزش بیشتری قائل بودم تا اینکه از یه اسلامی که هنوز هم از ته دل نشناختمش

 

 و فقط برای اینکه توی خانواده ای به دنیا اومدم که از این دین پیروی می کنن، عمل

 

 کنم. یا بگنم که پس منم از اون ها تقلید می کنم!

 

 مسخره است مگه نه؟!

 

اما چه کنیم که اغلب ما این کار مسخره را انجام میدیم. یه سوال که دوست دارم راستش

 

 را بگید؟ آیا اگه توی یک خانواده ی مسیحی متولد می شدید بازم به اسلام روی می

 

 آوردید؟؟ شاید همتون بگید آره معلومه! اما الآن این حرف را می زنین چون توی

 

 این جامعه بزرگ شدید و مثلا تابع دین اسلام هستید، ناراحت نشید، مگه غیر از اینه؟!

 

راستی باید متذکر بشم که قرار بود که با هم روراست باشیم!!!!!!!

 

خب مدرسه ها شروع شدن و... نیازی به رفتن نداره چون همتون طعم تلخ درس مدرسه

 

 رفتن را چشیدید! اما منظورم از این حرف اینه که شاید مطلب بعدی را با تأخیر بیشتری

 

 پست کنم اما این دلیل قانع کننده ای برای سر نزدن به بهشت نیست، از اونجایی که

 

 خیلی زود بعضی چیزها روی ما آدم ها تأثیر میذاره و از یه طرف هم خیلی زود همون

 

 چیزها را فراموش می کنیم، شاید خوب باشه که یه چند دفعه ای به بهشت سر بزنید و

 

 دوباره این مطلب را بخونید.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 21:47  توسط باران  | 

دوست دارم کبوتر باشم تا بتونم همیشه روی گنبد طلایی تو بشینم و

 

دست هایی را ببینم که منتظر گرفتن هدیه ای از تو و خدای تو هستند.

 

دوست دارم کبوتر باشم تا بتونم از آسمونی که حرمت را در آغوش

 

گرفته به چشم هایی نگاه کنم که با دیدن گنبد طلایی رنگت، با دیدن

 

بزرگی و عظمتت، اشک روی گونه هاشون جاری می شه.

 

راستی یه سوال؟

 

 آسمون حرمت را درآغوش گرفته یا حرمت آسمون را؟؟!!

 

 دوست دارم کبوتر باشم تا هر وقت دلم گرفت بیام پیشت، روی گنبدت

 

بشینم و شاهد نگاه هایی باشم که منتظر نگاهی از سوی تو و خدای تو

 

هستند. آدم هایی که توی چشم هاشون امید برق می زنه!

 

یا امام رضا جوابشون را بده، حاجتشون را روا کن.

 

 اون ها حرم امن تو را خونه ی آرزوهای خودشون می دونند و با هزار

 

 امید و آرزو به خونه ی تو اومدند.

 

دوست داشتم کبوتر باشم تا بیام حرمت و هر روز دم دمای اذون صبح

 

خادم های حرمت برام دونه بپاشن تا من بخورم و خدای تو و همه ی آدم

 

هایی که اونجا هستند را ستایش کنم.

 

اما یا اما رضا دوست دارم قبل از اینکه یک کبوتر باشم

 

 اول آدم باشم یه آدم واقعی!!!

 

 دوست دارم آدم باشم تا بتونم با دو تا بال و پر پرواز و یه قلب پاک

 

کبوتر حرمت بشم...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 18:35  توسط باران  | 

سلام: این داستان مال من نیست اما وقتی خوندمش خیلی قشنگ بود،

 

به خاطر همین هم گفتم که براتون بنویسمش. ارزش خوندن را داره!!


مادر من فقط يك چشم داشت من ازون متنفر بودم. اون هميشه مايه خجالت من بود

 

اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذامي پخت

 

يك روز اومده بود  دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خودش به خونه ببره


 خيلي خجالت كشيدم. آخه اون چطور تونست اين كار رو با من بكنه؟

 

به روي خودم نياوردم، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم

 

روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت: مامان تو فقط يك چشم داره

 

فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم. كاش زمين دهن وا ميكرد و

 

 منو.. كاش مادرم  يه جوري گم و گور ميشد... روز بعد بهش گفتم اگه واقعا

 

ميخواي منو شاد و خوشحال كني چرا نمي ميري؟


اون هيچ جوابي نداد..حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكرد چون خيلي

 

عصباني بودم. احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت دلم ميخواست از اون

 

خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم

 

 براي ادامه تحصيل به سنگاپور برماونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خريدم،

 

 زن و بچه و زندگي...از زندگي، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم

 

تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من. اون سالها منو نديده بود و همينطور

 

نوه ها شووقتي ايستاده بود دم در  بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم

 

كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا اونم  بي خبرسرش داد

 

 زدم  ": چطور جرات كردي بياي به خونه من و بچه ها رو بترسوني؟!"

 

گم شو از اينجا!همين حالا اون به آرامي جواب داد:"اوه خيلي معذرت ميخوام مثل

 

 اينكه آدرس رو عوضي اومدم" و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد. يك روز يك

 

 دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش

 

 آموزان مدرسه ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم.

 

بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون؛ البته فقط از روي كنجكاوي.

 

همسايه ها گفتن كه اون مرده ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم

 

اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

 

اي عزيزترين پسر من، من هميشه به فكر تو بوده ام، منو ببخش كه

 

به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم، خيلي خوشحال شدم وقتي

 

شنيدم داري ميآي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم

 

 وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو

 

 شدم خيلي متاسفم آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك

 

چشمت رو ازدست دادي به عنوان يك مادر نمي تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو

 

داري بزرگ ميشي با يك چشم بنابراين چشم خودم رو دادم به تو براي من اقتخار

 

 بود كه پسرم ميتونست با اون چشم  به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه!

 

با همه ی عشق و علاقه من به تو

 

مادرت**

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 16:55  توسط باران  | 

يكي بود يكي نبود

 

زير اين چرخ كبود جز خدا و آفریده هاش هیچ

 

کس و هيچی نبود

 

یک روزی ازاون روزها کرم دیگه طاقت نیاورد

 

رفت پیش خدا تا از این دنیا  و آدمهاش شکایت کنه!!!!!!

 

رفت پیش خدا  آخه خیلی خسته شده بود

 

 سفره دلش را برای تنها همدمش باز کرد سفره

 

 خیلی بزرگ بود اینقدری که مثل یک فرش

 

 بزرگ روی آسمون پهن شد!!!!!

 

خدا ازش پرسید : کرم کوچولو چی شده ؟؟؟!!!

 

کرم طاقت نیاورد بغزش ترکید و زد زیر گریه!

 

برای خدا تعجب آور بود آخه یک کرم به اون کوچیکی

 

 ولی با این همه درد و دل یعنی چی شده؟!

 

کرم در حالی که داشت گریه می کرد گفت:

 

خدایا این آدمی که شیطان به پاش سجده نکرد

 

همون آدمی که تو به خاطرش ابلیس را از بهشت

 

 بیرون راندی

 

آدمی که تو زمین را بهش دادی

 

 این همه نعمت را

 

حالا دیگه یادش رفته که خدایی وجود دارد!!!!!!!

 

نه نه هر چی فکر می کنم می بینم لایق این همه

 

 خوبی نیست ؟؟؟

 

اون فقط قشنگی ها را می بینه

 

تازه بین قشنگی ها هم فقط اونایی را می بینه که دوست داره!!!!

 

این ته خودخواهی !!

 

خدایا یه کاری بکن دیگه از این جور زندگی

 

کردن متنفرم !!

 

خواهش می کنم ! یه کاری بکن

 

خدا بهش گفت تنها چاره تو صبر کردنه فقط صبر.

 

کرم رفت !!!

 

مدتها بعد یک پروانه زیبا اومد پیش خدا

 

به خدا گفت من را نشناختی ؟؟

 

خدا جواب داد: من هیچ وقت موجوداتی را که

 

 خودم آفریدم

 

از یادم نمی ره !!

 

تو برای من هنوز همون کرم زشتی

 

که قلب پاکی داشت!!

 

پروانه گفت :حالا دیگه همه من را دوست دارند

 

اون یک کم مکث کرد

 

خدا بهش گفت: چرا ساکت شدی ؟؟؟

 

 پروانه جواب داد: خداجون می دونی این انسان

 

خیلی ساده و ظاهر بین است!

 

خدا پرسید چرا:

 

 اون گفت:

 

 چون وقتی من یک کرم بودم با این که باهاش

 

 کاری نداشتم

 

 ولی از من بیزار بود

 

اما حالا همه چی عوض شده اون عاشق منه

 

تموم صحرا را زیر پاش می زاره تا من را بگیره

 

می دونی خدا دلم خیلی براش می سوزه ......

 

 خیلی !!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 17:29  توسط باران  | 

گیاه خشک کویرم، نشسته بر سر سنگ...

 

به گام های سپیدت چو رودبار بیا

 

به راه آمدنت هر کجاست خانه ی من

 

یکی دوبار نیا صد هزار بار بیا

 

چو راز عشق سرانجام روزی آشکار شود

 

بخیز و پرده برانداز و آشکار بیا ! ! ! !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 10:17  توسط باران  | 

چشمهایت را بگشا و در پی یافتن انسان ها باش، یا کاری را برای

 

کسانی انجام بده که نیازمند کمی وقت، کمی دوستی، اندکی همدلی

 

و ذره ای خون گرمی، و کار شاقّ انسانی هستند.... این نیازها در

 

هر گرشه و کناری احساس می شود. پس، کاوش کن و ببین آیا

 

جایی هست که انسانیت را در آن جا سرمایه گذاری نکرده ای؟!!؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 21:56  توسط باران  | 

هنوز باران می بارد...شاید همان گونه که بی واهمه تصور کرده

 

بودم، باران ها نباشد که یک دقیقه می بارد و لحظه  ی بعد قطع

 

می شود. ممکن است هیچ یک از آن ها نباشد. گذشته از همه ی

 

این ها،زندگی خود رشته ای است متشکل از روهای بارانی. ولی

 

لحظاتی وجود دارد که همه ی ما چتر نداریم تا در پناهش راه

 

برویم. این ها زمان هایی است که ما به افرادی نیاز داریم تا

 

روزی بارانی مایل باشند چترهایشان رابه فردناشناس بدون چتر 

 

قرض بدهند.تصورمی کنم من با چتربرای قدم زدن خواهم رفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 21:55  توسط باران  | 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

 

در بهاری روشن از امواج نور

 

در زمستان غبار آلود و دور

 

یا خزانی خالی از فریاد و شور

 

                           مرگ من  روزی  فرا خواهد رسید

 

                      روزی از این تلخ و شیرین  روزها    

 

                   روز  پوچی   همچو   روزان   دگر

 

              سایه ای    ز    امروزها     دیروزها

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 14:51  توسط باران  | 

امشب آسمان قلب من بی ستاره است

 

امشب در آسمان قلب من ستاره ای چشمک نمی زند

 

امشب هر چه تو را صدا می زنم، جوابی نمی شنوم

 

امشب هر چه به آسمان نگاه می کنم، ستاره ام را پیدا نمی کنم

 

تو را صدا می زنم اما نمی آیی

 

ناگهان ندایی شنیدم که به من گفت: رفت!!! برای همیشه رفت!!

 

امشب قاب عکس تو را با ربانی مشکی و خونی در قلبم نظاره

 

 می کنم

 

امشب ستاره ها همه خاموش شده اند!!

 

و برای رفتنت و برای نبودنت عزا دارند

 

امشب وقتی به آسمان قلبم نگاه می کنم، جای خالی تو را در

 

 بیکران آسمان احساس می کنم

 

ای عزیز من با رفتنت گل عشق چند نفر را پرپر کردی؟؟!!!

 

امشب به خودم می گویم که تا کی باید دوری تو را تحمل کنم

 

اما به خود گفتم می توانم ببینمت به زودی خیلی زود تر از

 

 همیشه می بینمت

 

           در دیار باقی می بینمت

 

                                 در......در قیامت می بینمت!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386سا